کد خبر 122354
۴ مهر ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

از کدام سهمیه‌ها می‌گویید؟ چه کسی طلبکار است؟

از کدام سهمیه‌ها می‌گویید؟ چه کسی طلبکار است؟

یادداشت غلامرضا بنی اسدی جانباز و نویسنده هشت سال دفاع مقدس در ارتباط با سهمیه‌‌های فرزندان شهدا و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس.

  رسانه ها، فرزندان شهدا را تکریم می کنند، حق هم همین است اما وقتی دوربین تلویزیون، میکروفون رادیو، دوربین عکاس، ضبط و قلم خبرنگار دور می شود باز هم از این تکریم خبری هست؟ آیا متولیان امر آن چنان که باید حق نمک را ادا می کنند بر سفره ای که نشسته اند؟ از این ماجرا، فرزندان شهدا و خانواده های شهدا قصه های فراوان دارند و گاه قصه ها چنان با غصه عجین می شود که نمی توانی میانش فرق بگذاری. این قصه اما در میان ما، مردمان عادی، گاه تلخ تر می شود. انگار یادمان رفته است عزت و حرمت کشور، رهین عزم و رزم کیست و درخت استقلال که آزادانه در سایه‌اش می نشینیم، چگونه و با چه آبیاری شده است. یادمان می رود خیلی چیزها. کوه هایی را که رفت نمی‌بینیم، اما «کاه» را می بینیم. پدر از دست دادن را نمی بینیم، اما سهمیه دانشگاه، چشممان را کور می کند. جای خالی پدر و تکیه گاه زندگی را نمی بینیم اما آن چه در تبلیغات گفته می شود گوشمان را کر می کند و ما را در موضع طلبکار قرار می دهد. حال آن که ما بدهکاریم و اگر قرض و طلب را در این ساحت به رسمیت بشناسیم، آن که باید به دنبال پرداخت بدهی خود باشد ما هستیم و باز هم فرزندان شهدا از ما طلبکارند اما چنان مدعی وار زبان به طلب گشوده ایم که خودمان هم باورمان شده است که آنان بدهکارند و ما طلبکار و چقدر بر این پندار باطل، فرزندان شهدا را زخم زبان زده ایم. آن قدر که دلشان پر از درد شده است و شرح حالشان، نجواگونه ای است با پدر شهیدشان که «پروانه نجاتی» نجیبانه سروده است: دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس باور نکرد سهم مرا سر کشیده است باور نکرد جای تو را پر نمی کنند باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است این امتیازهای کذایی که بی دریغ طومار طعنه همه هم کلاس هاست! ای کاش بودی ای پدر این ها ولی نبود سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست رفتی که راه باز شود، راه باز شد اما کنار جاده مرا هیچ کس ندید زیر غبار رفتنشان اشک های من در انتظار آمدنت سیل آفرید تو مایه غرور منی گرچه نیستی مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام خلوت نشین قطعه خاموش شهر من اینک منم که در هوس چشم های تو دلتنگم از نگاه طلب کار کوچه ها در حسرت چشیدن گرمای دست تو می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها آری، چنین است روزگار، آن قدر دانشجوی سهمیه ای را بر زبان می آورند و به کینه و ریشخند می کشند که یادشان می رود خود بدهکارترین هستند که دین خود را به کشور ادا نکردند، و بیگانه کیشانه رفتار کردند، امروز هم بر همان سبیل، بچه های شهدا را «سیبل» حرف های خود قرار می دهند، اهل انصاف اما خوب می دانند که این سهمیه ها، اولا حق این بچه هاست ثانیا به اندازه چسب زخمی است که هرگز جراحت نبود پدر را جبران نمی کند و ثالثا... بگذارید این ثالثا که به اندازه همه بدهکاری های ما فهرست شده است فعلا ناگفته بماند اما حق این است که اگر کاری نکردیم و نمی کنیم لااقل مردان عمل را به زخم زبان نیازاریم... 

برچسب‌ها